تبليغاتX
اندیشه ایرانی

اندیشه ایرانی



پایه های استوار تمدن ایرانی

درباره تارنما


مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما

هیچ ملتی باقی نمی ماند مگر این که ابتدا برای خود ارزش هایی وضع کند ولی قومی که میل به بقا دارد نباید ارزش های خود را با ارزش های همسایگان خود یکی سازد

اندیشه ایرانی مکتبیست به محوریت ایران و حال آن که محوریت مکتب ایرانی اسلام است اکنون وقت انتخاب است اندیشه ایرانی یا مکتب ایرانی؟؟


سربرگ ها


کتابخانه
داستان
شعر
مقاله
دلنوشت
خبر
زرتشت
مقام زن
سخنان ماندگار
شاهنامه
اگزیستانسیالیسم
کاریکاتور
نامه

پیوندها

سبز نویس
وندیداد
ملودی بودن یا نبودن
حرف های تازه
ساحل عشق
طغیان فلسفی
حوا نیا آدم نیست
آسمون آبی
عشق و نفرت
پایگاه دل تپنده ایران
هزاره های فراموش شده
ایزد مهر
درفش کاویانی
تریبون روشنفکری
دانلود مجانی
پارسوماش.علی بیگی
فرشته ی زمین ... کورش بزرگ
حس سبز
جاده زندگی
سرزمین من
فرهنگ و آیین
احمق ها
دختران کوروش
قاصدک های خیال
دریچه ای به درون
خیس خیسم ... گرم باران
Raha
کلبه ی تنهایی

بایگانی

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
فروردین 1390
دی 1389
آذر 1389
شهریور 1389

سفر - داستان کوتاه - قسمت سوم


 

))

با تمام وجود غمگینم

مثل وقتی که زن نمیسازه

مثل وقتی که دوست میمیره

مثل وقتی که تیم میبازه

((

هدفون را که از گوشش بیرون کشید به ساعت گوشی همراهش خیره شد .چیزی به آغاز کلاس نمانده بود اما هنوز آن دختر وارد آزمایشگاه نشده بود . به این فکر کرد که " شاید همه چیز یک توهم ساده بوده و من هم یک بیمار اسکیزوفرنی دیگر . " این فکر ها همیشه او را میترساند . مرد دیوانه وار همه را نگاه میکرد . در دلش آشوب بود . همه ی هراسش از این بود که او را پیدا نکند . نمیشد امروز او را نبیند . اگر او را نمیدید حتما در راه برگشت به شهر خودش بغض خفه اش میکرد .

 از همه ی اینها بدتر حرف هایی بود که پس از بازگشت میشنید . رفیقانی که میگفتند

:

- از اول هم بهت گفته بودیم

- باید واقع گرا باشی

- دیدی سر کار بودی آخر هم طرف پیچوندت؟

 و احتمالا مرد چیزی نداشت که به دوستانش بگوید.اکنون او حتی چیزی نداشت که به خودش بگوید . چیزی نداشت که برایش بمیرد . چیزی نداشت که برایش زندگی کند . و او دیگر هیچ چیزی نداشت جز دو چشم بارانی

نیم ساعت از یک گذشته بود و حالا میباست کلاس ها آغاز شده باشند . اما هنوز خبری از او نبود . مرد امیدوار بود که شاید او تاخیر کرده باشد . شاید او دیر راه افتاده باشد . دیری نگذشت که امیدش تبدیل به ترس شد . نکند برایش اتفاقی افتاده باشد ؟ مرد سراسیمه از صندلی بلند شد و به مقابل در آزمایشگاه رفت تا بقیه انتظارش را آنجا بکشد

 

...........................

پ.ن ۱

همان پی نوشت همیشگی که داستان ادامه دارد

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


سفر - داستان کوتاه - قسمت دوم


 

از پل عابر پایین آمد و وارد دانشگاه شد . نگاه های غریبه و چشم های نا آشنا ، صدای اذان و وقت ناهار و دلهره ای از آنچه قرار بود پیش آید همه و همه مانند سنگی بر سرش میکوبیدند . مرد جوان با کیفی که در دستش سنگینی میکرد در محوطه دانشگاه چرخی زد . و در جستجوی آزمایشگاه از چند نفری سوال کرد تا بالاخره آن را یافت .

از زیر تابلوی " آزمایشگاه شیمی و کشاورزی " گذشت و وارد سالنی شد که در دو سمتش آزمایشگاه بود . یک ردیف صندلی خالی و انتظار را به سلف رفتن و خوردن ناهار ترجیح داد . همانجا نشست و رو به خدا کرد و گفت : یک فرصت دیگه بهت میدم تا خودت رو بهم اثبات کنی

بار دیگر در کیفش را گشود و آن  کاغذ رنگی را نگاه کرد . سعی داشت تمرکز کند اما دانشجویانی که برای بردن آب مقطر و وسایل آزماشگاه از کنارش رد میشدند این فرصت را به او نمیداد . قول داده بود به خودش که بازگردد با خورشیدی میان دستان سوخته اش . و اکنون با شمع دلش به جستجوی خورشید برخاسته بود 

هر چه ساعت به یک و نیم نزدیکتر میشد دلهره ی او نیز بیشتر میشد . ساعت یک و ربع بود که با خود زمزمه کرد : پس چرا هنوز نیامده است؟ هر ثانیه از این یک ربع باقی مانده برایش سالی میگذشت . و قلبش با دیدن هر دختری که رنگ مانتوش آبی پر رنگ بود یا هم قد او بود یا به هر شکلی از دور شبیه او به نظر میرسید میریخت

 

-----------

پ.ن ۱

داستان ادامه دارد

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


سفر - داستان کوتاه - قسمت اول


 

میدان ورودی شهر را که از دور دید اشک درون چشمانش نشست. به یاد دیوانه بازی هایشان افتاد . انگار همین دیروز بود که شاد و خرم با هم از آن کوچه گذشته بودند . به سگی که دنبالشان کرده بود خندیده و دست در دست هم راه را اشتباه رفته بودند 

خیلی طول نکشید تا به چهار راه برسد. از تاکسی که پیاده شد و نگاهی غمناک به اطراف کرد . مخصوصا به آن بستنی فروشی که یک بار بیشتر داخل آن نشده بود . اما خاطره ی همان یکبار داشت دیوانه اش میکرد .

مرد جوان در این شهر ناآشنا فقط به دنبال یک نفر میگشت . شاید پیدا کردن یک سوزن در میان کوهی از کاه کاری منطقی به نظر نرسد . اما او عاشق دیوانه بازی بود . عاشق لحظه هایی که غیر منطقی عشق میورزید و بال در می آورد

از چهار راه گذشت و سوار ماشین شد به سمت دو راه حرکت کرد .تاکسی از کنار ترمینال گذشت . رفت و رفت و رفت تا به مقصدش رسید. سیصد و پنجاه تومان کرایه را که داد از تاکسی پیاده شد و از نرده ها پرید و به آن سوی خیابان رفت .

ـ  دانشگاه یه نفر  

مرد دوباره سوار تاکسی شد تا به دانشگاه برسد . آنجا کلاسی نداشت . فقط در جستجوی مهم ترین شخص زندگیش به آنجا می رفت . در کیفش را باز کرد و عاشقانه نگاهی به کادویی که در آن بود انداخت و برنامه اش را مرور کرد . نمی دانست دختر با دیدن او چه عکس العملی انجام میدهد . چقدر شوکه میوشد . به آن فکر هم نمیکرد . تنها به لحظه بخشیده شدن و رستگاریش فکر میکرد چرا که به عشقش باور داشت و نمیخواست تردید به دل راه دهد

 

--------------

پ.ن ۱

داستان ادامه دارد

 

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


سومین نامه برای تو - دلنوشت


 

نمیدانم که سکوت تو جواب نق زدن های ابلهانه ی من است یا علامت رضایتی که از این جدایی داری به هر حال من نق میزنم و تو سکوت میکنی. نه اشتباه نکن من عشق را گدایی نمیکنم .فقط مغرورانه نق میزنم. اطرافم پر است از همین عشق هایی که بوی کشک میدهند و مزه ی خیار . فقط کمی دلگیرم از کسی که بیشتر از خودم دوستش میداشتم

من نمیتوانم نا امید شوم چرا که تمام امیدم را به تو بسته ام . خنده دار است. به تویی که پشت پا زده ای به تمام امیدهای خودت

باور دارم که باز خواهی گشت اما امیدوارم پیش از آنکه خیلی دیر شود بازگردی

 

 

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


کاریکاتور


بخش جدید دیگر تارنما که سعی میکنم از این به بعد بهش برسم

تولدش مبارک

 

www.3pitman.blogfa.com

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


نامه ای دیگر برای تو - دلنوشت


 

شاید خسته شوی از این نامه نگاری های بیهوده ام که حتی نمیدانم مخاطبی دارم یا نه؟!

اما مینوسم تا امیدی دهم به انگشتان دست یخ زده ام که در سرمای نبودنت به این روز افتاده اند و در حسرت نبود دست گرمت در حال نابودی هستند 

مینویسم چرا که احساس میکنم این تنها کور سوی نوری است در دوردست که شاید خبری از فردایی روشن بدهد

تو رفتی اما من به تو حق میدهم چرا که حقی نمیخواهم! باور کن من به تو حق میدهم هر چقدر که خواستی بترسی، فکر کنی، شک کنی، دو دل شوی، قهر کنی ، اما به تو حق نمیدهم که برنگردی

ای کاش ما انسان ها میدانستیم چه مسئولیت سنگینی بر دوش داریم در قبال کسانی که به خود علاقه مند ساخته ایم

از وقتی که رفتی بیشتر احساس خدا را درک میکنم وقتی که به بنده اش میگوید : میدانم که بد کردی ، اما هنوز برای برگشتنت چشم به راه هستم تو بازگرد تا من تو را ببخشم چون عاشق تو هستم

در سبزترین فصل سال یعنی بهار دوباره پژمردم چرا که امروز یازدهمین شب یلدایی است که آسمانم ماهی ندارم  

 

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


نامه ای برای تو - دلنوشت


 

این نامه را در پایان روزی سرد و غم انگیز مینوسم

آسمان پر از ابراهای سیاه است و دلم سخت گرفته

تصویر تو اکنون در مقابلم جان پیدا کرده و چون خواب در چشمانم میچرخد

امروز شاید یکی از برترین روزهای زندگیم باشد چون برای نخستین بار طعم تلخ یک عشق باشکوه را چشیدم

امروز احساس کردم که تو دیگر دوستم نداری و برای همیشه ترکم کردی گل نازم

مایل بودم روزی که میروم قلبم را از سینه ام بیرون بیاوری و ببینی بر روی آن چه نوشته شده ...

آن روز اگر این سعادت نصیب من بشود خواهی دید روی آن نوشته شده : دوست دارم

اولین روز آشنایی و آن برخورد شیرین و ساعت های دلپذیری را که در کنار هم بودیم را به یاد میاورم و بی اختیار اشک میریزم و زیر لب زمزمه میکنم : گل من ، گلدون نو مبارک...

 ای باد که باز است به رویت در این باغ

این خرم گل خود را به تو بخشیدم و رفتم

گل نازم من همیشه در زندگیم به دنبال حقیقتی بودم که بتوان برایش جان داد حقیقتی که به زندگی ام معنا دهد و وقتی که تو را یافتم و شناختم احساس کردم تو همان حقیقت شیرین هستی که به زندگیم رنگ خواهی داد احساس کردم تو همان اوج معنایی هستی که در جستجویت زندگی کرده ام و اکنون که در غم هجر تو میسوزم و شاید تو با کس دیگری شادی ، زندگی من رنگ و معنای خود را از دست داده است و در نبودت نه تنها بدون رنگ و سیاه و سفید نیست بلکه کاملا روزگارم سیاه است

راست میگفت مادر که یکی بود و یکی نبود

آن که بود و هست من بودم و هستم

و آنکه نبود و رفت تو بودی و رفتی

...............................

پ.ن ۱ : باور کن اگر برای بخشیده شدن گریه کردم

            باور کن اگر برای بخشیده شدن غرورم رو شکستم

           باور کن اگر برای بخشیده شدن به شهری دور سفر کردم

           باور کن اگر برای بخشیده شدن التماس کردم

           باور کن اگر برای بخشیده شدن تحقیر شدم

          باور کن اگر برای بخشیده شدن گفتم هر چه بگویی میکنم

           نشان از ضعف من نبود بلکه نشان از احترام و عشقی بود که برایت قائل بودم

           همین و بس

 

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


هر پایان شروع دیگریست - دلنوشت


 

این پست حذف گردید


نویسنده : آرش آریامنش | 


ایران من


 
کوروش: ایرانی، هرگز زانو نخواهد زد،حتی اگر آسمانش کوتاهتر از قامتش باشد.
ایستاده بمیرید، بهتر است تا روی زانوهایتان زندگی کنید
 
 
 
 
اسکندر مقدونی: اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده، تمام فرزندانش را قربانی کند بدان که آن مرد، اهل امپراطوری پارس است
 
 
 
 
ناپلئون بناپارت: اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند، تمام دنیا را فتح میکردم
 
 
 
 
گوته: روزی دلیری از سرزمین پارس، به تصرف جهان خواهد پرداخت، و کسی نمیتواند جلویش بايستد
 
 
 
 
حضرت محمد (ص): دانش اگر در ثریا هم باشد مردمانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت
 
 


نویسنده : آرش آریامنش | 


شهر من - دلنوشت


www.3pitman.blogfa.com

 

من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند

شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند
شهری که زبانش "پارسی" است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارد
 
شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند اما دزدان چند مجسمه از میدانهای شهر را نمی توانند پیدا کنند
 
شهری که نظامی اش شهردار می شود 
... مهندس برقش تاکسی دارد 

وزیر امور خارجه اش انگلیسی را با لهجه پارسی حرف می زند
آدمها از دیدن پلیس می ترسند
شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند ! شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند

شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است : بی دینی 7حرفی( و جواب می شنود : سکولاری
 
شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند

شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید
 
شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد
 
شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم

شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی
شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد
شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد

شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند

شهری که همه مشکل را در کس دیگر می جویند

شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مُردم
 


نویسنده : آرش آریامنش | 


ده اردیبهشت روز ملی خلیج فارس


 

به اندازه ی تمام آبهای جهان

اشک در چشمان همیشه خیس ات،
 
حلقه می زند
 
وقتی که
 
شیپور مضحکشان
 
نام بلندت را

این چنین تباه می سازد
 
خلیج کوچک سرزمین کبیر!
 
تو پیش از آنکه خلیج باشی

فارس بوده ای!
 
کنون که این طراران غیر ،
 
تو را به غیر لقب کرده اند
 
چه هراس!

که تو پیش از آنکه خلیج باشی ،
 
پارس بوده ای
 
خلیج کوچک سرزمین کبیر،
 
خلیج فارس!
 


نویسنده : آرش آریامنش | 


یاد ... دلنوشت دیگران


 

بعد از جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان برخی از مردم آنجا رفتارعجیبی پیدا کرده اند. این عده نام فرزندان خود را هیتلر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را نوکرهیتلر و یا کنیز هیتلر میگذارند. نصف این جماعت هنوز برج ایفل را ندیده اند ولی حتمآ میروند و برلین را بازدید میکنند.
با اینکه اصلا آلمانی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به برلین به زبان آلمانی دع...ا میخوانند. آنهایی که که بر اثر تجاوز ارتشیان آلمان به اجدادشان دورگه آلمانی فرانسوی شده اند، یک شال اس اس به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها از پدر آلمانی و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به این امر افتخار هم میکنند.
یک عکس از یک جوان خوشتیب و خوش هیکل را توی خانه اشان قاب کرده اند و میگویند این عکس هیتلر است و به آن احترام میگذارند. هرچقدر هم دیگران عکس واقعی هیتلر را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند اصلا هیتلر سبیل نداشته

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


قطعه شعری زیبا از فریدون مشیری



جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت                  

 

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

 

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم                  

 

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز                         

 

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

 

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است             

 

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

 

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی                 

 

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

 

گر من به تنگنای ملال آور حیات                    

 

 آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب                  

 

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

 

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک        

 

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

 

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟         

 

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

 

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن             

 

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !                   

 

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

 

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ             

 

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

 

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست          

 

 بر من ببخش زندگی جاودانه را !

 

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.             

 

محکم بزن به شانه من تازیانه را . 


نویسنده : آرش آریامنش | 


چهار شنبه سوری


 

دانلود سخنرانی توهین آمیز آیت ا... مطهری به ایرانیان در مورد چهارشنبه سوری

 

دانلود

 

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


دستگیری حاجی فیروز های شهر


 

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


من زن ایرانی ام ... به مناسبت روز جهانی زن


 

سرزمینم خاک افسونگر دل خاورمیانه

نام تو تاریخ تو مردان کویت جاودانه

من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو

هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو
...
من زن ایرانی ام همسایه و هم نسل شیرین

خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین

من زن ایرانی ام اهل تمدن زاده ی پارس

مثل دریا می‌خروشم من خلیج‌ام تا ابد فارس

من زن ایرانی ام یک چشمه شرم ناب دارم

قد صدها سد سیوند پشت چشمم آب دارم

من زن ایرانیم می سازمت با خشت جانم

میزنم تا سقف تو صدها ستون با استخوانم

من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو

هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو ...


نویسنده : آرش آریامنش | 


فلسفه چهار شنبه سوری


 

در پاسخ به دوست گرامی که پرسیده بودند : به نظر شما،چهارشنبه سوری، مراسمی مربوط به دین زرتشت؟

خیر این طور نیست چهار شنبه سوری یک جشن ملی ایرانی است و منحصر به مذهب یا قوم خاصی نیست در زیر نگاهی گذرا و خلاصه به فلسفه و دلیل ایجاد این جشن می پردازیم تا هر گونه شکی در این مورد بر طرف گردد

سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود:

يكى روز كاووس كى با پسر
نشسته كه سودابه آمد ز در
زناگاه روى سياوش بديد
پر انديشه گشت و دلش بردميد
زعشق رخ او قرارش نماند
همه مهر اندر دل آتش نشاند

سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور  سياوش كرده و او را فرا خواند:

كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش
نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرويان هزار

 
آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت:


هر آنكس كه از دور بيند ترا
شود بيهش و برگزيند ترا
زمن هر چه خواهى همه كام تو
بر آرم نپيچم سراز دام تو
من اينك به پيش تو افتاده ام (و يا ايستاده ام)
تن و جان و شيرين ترا داده ام


سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد

سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد
همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم
بياراست مژگان به خوناب گرم
چنين گفت با دل كه از كار ديو
مرا دور داراد كيوان خديو
نه من با پدر بى وفائى كنم
نه با اهرمن آشنائى كنم


سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:


سر بانوانى و هم مهترى
من ايدون گمانم كه تو مادرى


سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد

سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد:


از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پيش تو
بگفتم نهانى بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟
به پيش خردمند رعنا كنى
بزد دست و جامه بدريد پاك
به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
برآمد خروش از شبستان اوى
فغانش ز ايوان برآمد بكوى

در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند.
سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد


سياوش بيامد به پيش پدر
يكى خود و زرين نهاده به سر

سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بود گردش روزگار
سرى پرز شرم و تباهى مراست
سياوش سپه را بدا نسان بتاخت
تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشايش پاك يزدان بود
دم آتش و باد يكسان بود
سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند


سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.
يكى شادمانى شد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پرست
همه كامه دشمنان كرد پست
بدو گفت شاه اى دلير جهان
كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا
بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد
نبد بر در گنج بند و كليد!


اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام سيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.


 


نویسنده : آرش آریامنش | 


ادامه شور عاشورایی ما


 


نویسنده : آرش آریامنش | 


این روز ها


رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است!


نویسنده : آرش آریامنش | 


شعری از یک انسان


 

 وقتی به دنیا میایم، سیاهم

وقتی بزرگ میشوم، سیاهم

وقتی میروم زیر آفتاب، سیاهم

 وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشوم، سیاهم

 وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...

و تو، آدم سفید،

وقتی به دنیا میایی، صورتی ای

وقتی بزرگ میشوی، سفیدی

وقتی میروی زیر آفتاب، قرمزی

وقتی سردت میشود، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی

وقتی مریض میشوی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری

و تو به من میگویی رنگین پوست؟؟؟

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


گزارش تصویری تارنمای اندیشه ایرانی از جشن سده


 

 

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

www.3PITMAN.blogfa.com

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


بدون شرح


 

ان الله نور السماوات و الارض

انقلاب ما انفجار نور بود

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


اینجا هوا ابریست


 

امروز اینجا هوا ابریست ... شاید باران ببارد ...

گنجشک کوچک من میدانم که نمیدانی من اینجا چه حالی دارم . شاید امروز باران ببارد شاید هم نه . مهم نیست . مهم این است که اگر باران ببارد ما آدم ها زیر چتر هایمان پناه میگیریم . زیر سقف هایی که ساخته ایم قایم میشویم . برف پاک کن ماشین هایمان را به رقص وا میداریم. گویی خبری نیست . باران را نادیده میگیریم . اما تو پرواز خواهی کرد . زیر همان بارانی که ما از آن فرار میکردیم . پناه میگرفتیم تا یادمان برود شکست هایمان را غم هایمان را و همه چیزمان را

گنجشک کوچک من میدانم که برای دانه ای این سو و آن سو میپری و ما در این پایین حسرت آزادی تو را میخوریم و لذت یافتن دانه را در چشمان بی حرکت تو نمی بینیم . شاید به همین خاطر است که دانه ای را روی زمین نمیپاشیم.

گنجشک کوچک من این روز ها کار ما آدم ها شده استوره بافی و از آزادی تو و از پرواز تو برای خودمان افسانه ها میسازیم . همان گونه که سیمرغ ها ساخته ایم .بی آنکه بدانیم زندگی چیست ؟!

(( هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمیخواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد ))

گنجشک کوچک من خواستم بگویم اینجا هوا ابریست اگر خواستی بیا زیر چتر خودم . بیا در زیر سقف اتاقم . حتی اگر خواستی قفسی برایت میسازم . خودم درون قفست دانه میپاشم . خلاصه اگر خواستی آزادیت را بفروشی قفسی و دانه ای را نقد میپردازم


نویسنده : آرش آریامنش | 


یلدا نامه


 

ویژه نامه شب یلدا تارنمای اندیشه ایرانی

 

ویژه نامه شب یلدا تارنمای اندیشه ایرانی

 

دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یکم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند

 

پیامک های شب یلدایی

 

من دارم جمعه مي رم، فکر نکنم ديگه همديگر رو ببينيم... منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدي هام منو ببخش...
از طرف پاييز

روي گل شما به سرخي انار
شب شما به شيريني هندوانه
خندتون مانند پسته
و عمرتون به بلندي يلدا

 

تو خوبي!
تو بهتريني!
تو تکي!
.
.
.
.
.
اينم از هندونه شب يلدات. بذارشون تو يخچال خنک شه ! يلدا مبارک!

 

يلدا يعني يادمان باشد که زندگي آنقدر کوتاه است که يک دقيقه بيشتر با هم بودن را
بايد جشن گرفت
يلدايتان مبارک.

چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده، جوجه هاتو شمردی!؟

 

من دارم امشب می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم... منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش...
از طرف پاییز - یلدا مبارک

 

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی
اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه!

 

محفل آریایی تان طلایی
دلهایتان دریایی
شادی هایتان یلدایی
پیشاپیش مبارک باد این شب اهورایی

بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی وقتی همه چیز یخ می زند.
یلدا مبارک

 

منابع :

پژوهش های ایرانی

بانوی سرزمین مهر


نویسنده : آرش آریامنش | 


شور عاشورایی


 

 

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


ناراستی در اندیشه ایرانی


 
روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای ...خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:

خداوندا
اهورا مزدا
ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ
سرزمینم و مردمم را ازدروغ و دروغگویی به دور بدار

بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟

فرمودند:چه باید می گفتم؟
 
یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی ...انبارهای اذوقه وغلات می سازیم

دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟

ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم

گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟

پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم

و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...

تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!

وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :

من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم وا قدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است


نویسنده : آرش آریامنش | 


ٍسخنان ماندگار بزرگمهر


پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند . بزرگمهر بختگان

مال هم مایه سربلندی و آسایش است ، و هم سبب خواری و پریشانی . اگر به آیین خرد صرف شود آفریننده شادی و برآورنده نام نیک است ، اما اگر بنهند و نخورند یا چنانکه باید بکار نبرند بهای سنگ و گوهر شاهوار یکی است . بزرگمهر بختگان

اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ . بزرگمهر بختگان

توانگر کسی است که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست . بزرگمهر بختگان

بیدارترین ، هشیارترین ، و پسندیده ترین کسان ، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است . بزرگمهر بختگان

آنکه در طلب کمال است باید خرد ور و با دانش باشد . بزرگمهر بختگان

به بسیار گفتن آبروی خود مبر . بزرگمهر بختگان

خوشا به حال پیمان منشانی که وجودشان به پیرایه پاکی و شرم آراسته شده . بزرگمهر بختگان

اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری . بزرگمهر بختگان

باید پیوسته به پروردگار بی همتا رو آوریم ، در هر کاری او را بینا دانیم و باور کنیم که روزی ده مختار اوست . بزرگمهر بختگان

آز مایه نگرانی و تشویش خاطر است . بزرگمهر بختگان

در حق کسی که قدر نیکمردی نشناسد نیکی نشاید . بزرگمهر بختگان

گشاده دلان بختیارانند . بزرگمهر بختگان

آسوده حال کسی است که بردبار است . بزرگمهر بختگان

آن که آرزوی سروری دارد باید هنر بسیار داشته باشد. بزرگمهر بختگان

هرگز در کژی و کاستی نمی کوبد و جز ره رادی و راستی نمی پوید . بزرگمهر بختگان

هفت چیز نشان بی خردی است : خشم آوردن بر بی گناه ، بخشش به ناسزاوار ، ناسپاسی به یزدان ، پراکندن راز ، دست زدن به کار ناسودمند ، اعتماد به مردمان نا استوار ، لجاج و ستیهندگی در درغگویی . بزرگمهر بختگان

کسی که در انجمن خاموش بماند دل آسوده است . هوش و دل و جان از شنیدن و به خاطر سپردن سخن دانندگان توشه می یابد . بزرگمهر بختگان

هنر خردمند در این است که عیب خویش را دریابد و به رفع آن بکوشد . بزرگمهر بختگان

چون به کسی اجازه دادی که در حضورتو سخن بگوید بر او درشتی و تندی مکن و بمان تا سخنش را به پایان برد . بزرگمهر بختگان

چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود . بزرگمهر بختگان

از دانش آموختن هیچ زمان ناآگاه ممان ، گرچه در این راه رنجها کشی ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد . بزرگمهر بختگان

خرد ، آدمی را گرانبهاترین چیز است ، و خداوند خرد در هر دو جهان کامروا و سرافراز است . و اگر از خلعت خرد محروم بود دانش بجوید ، چه دانشور سرور سروران است . و اگر از آن هم بی بهره بود باید دلیر باشد و در میدان نبرد بی باک باشد تا در نظر پادشاه گرامی ، و پیوسته شاد و فرمانروا باشد .و اگر این نیز نداشت دیگر درخور زنده ماندن نیست ، و بهتر است که مرگ وی را دریابد . بزرگمهر بختگان

آنکه در آموختن جهد نمی کند هرگز نباید در انجمن دانایان لب به گفتار بگشاید . بزرگمهر بختگان

دوستان برای نخجیر دشمنان چون تیر و پیکان اند . بزرگمهر بختگان

در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است . بزرگمهر بختگان

تن به تن آسانی و کاهلی نباید سپرد . کاری باش و از این راه شادی و آسایش فراهم کن . بزرگمهر بختگان

چون بخشنده ای با مستحق بخشش و کرم کرد در دل احساس شادی و فرح کند ، و ببالد . اما نیکی کردن به ناسزاوار روا نیست ، چه او هرگز قدر احسان را نمی شناسد و همچنانکه از خار خشک گل نمی روید ، ارج نهادن به نیکی را نمی داند . اگر از گنگی یا کری چیزی بپرسیم دور نیست که به گونه ای پاسخ گوید ، اما نشدنی است که نااهل و ناسزاوار قدر احسان را بشناسد و سپاس گوید . بزرگمهر بختگان

بد نژادان و بدگوهران اشتباه کار را باید از درگاه خویش براند تا نیکان از گزندشان در امان بمانند . بزرگمهر بختگان

شهریاری در خور آفرین است که مردمان راستگو و پرهیزگار از او گزند نیابند . و شراندیشان و بدان از بیمش اشتباه و گناه نکنند . بزرگمهر بختگان

رشک بردن زهر جان است ، و همنشینی و همزبانی با مردمان سخن چین و دو روی پر گزند . بزرگمهر بختگان

اگر کسی نه در وقت ضرورت سخن گفت قدرش شکسته می شود . بزرگمهر بختگان

خردمند به چیزی که اگر به دستش نیاید غمگین و دلازرده می شود ، هرگز دل نمی بندد . بزرگمهر بختگان

گرانبهاترین خلعت ایزدی خرد است . اگر زورمندی بی خرد باشد در حقیقت ناتوان و خوار و بی خریدار است . بزرگمهر بختگان

مرگ نادان به از زندگی اوست . بزرگمهر بختگان

اگر روزی به چیزی نیازمند شدی به ملک و مال و دیگر اسباب حشمت و بزرگی خویش مناز . به کار و پیشه ای بپرداز که نامت سبک و ننگین نشود . بزرگمهر بختگان

دوستی برای خود برگزین که به گاه سختی و درماندگی مددکارت باشد. بزرگمهر بختگان

در نظر مردم سخن سنج قدر سخن بیش از گنج است . بزرگمهر بختگان

کوشیدن به کار ناشدنی خلاف خرد است که در آهن به آب رخنه نتوان کرد . بزرگمهر بختگان

مبادا که از دشمن همزور بیم کنی ، اما اگر در نبرد سستی نمایی نگون بخت و شکسته می شوی . بزرگمهر بختگان

بیهوده گوی در نظر هیچ کس قدر ندارد . بزرگمهر بختگان

ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد . بزرگمهر بختگان

آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد . بزرگمهر بختگان

فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم . بزرگمهر بختگان

برترین دانش ها یزدان پرستی است . بزرگمهر بختگان

دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر . بزرگمهر بختگان

دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است . بزرگمهر بختگان

کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد ، از نایافته به رنج نباشد ، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد . بزرگمهر بختگان

خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد . بزرگمهر بختگان

در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید . بزرگمهر بختگان

برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است . بزرگمهر بختگان

دیو کین و دیو سخن چینی گزنده است . سخن چین هرگز جز به دروغ لب نمی گشاید . گفتارش همیشه بی فروغ است .دو روی و سخن چین از مهر یزدان بی بهره اند و از او در هراسند . بزرگمهر بختگان

هرکس گوش نصیحت نیوش داشته باشد ، و دل به آموختن بسپارد ، بسا سخنان سودمند که از دانایان بشنود . بزرگمهر بختگان

کسی که زبانش را از بد گفتن باز دارد ، و دل هیچ کس را به گفتن سخنان زشت نیازارد . بزرگمهر بختگان

به نزدیک خردمندان چهار چیز بر پادشاهان عیب است : ترسیدن در میدان جنگ ، گریز از بخشندگی ، خوار داشتن رای خردمندان ، شتابزدگی و نا آرامی و بیقراری در کارها . بزرگمهر بختگان

سخنی که سودی در آن نیست نگفتن بهتر ، چه سخن بی سود در مثل مانند، آتشی است که دودش بسیار و گرمی و فروغش سخت اندک باشد . بزرگمهر بختگان

برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست . بزرگمهر بختگان

فرخنده روزگار کسی است که اهرمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند . بزرگمهر بختگان

کسی که به حکمت پروردگار معتقد و خستو باشد به بد ونیک روزگار نمی پردازد چنین بنده ای در پرستیدن یزدان بیشتر می کوشد و از بد سکالی و پیروی دیوان می پرهیزد ، ناکردنی نمی کند و از رنجه کردن بی گناهان بیزاری می جوید . بزرگمهر بختگان


نام جستن بی دلیری میسر نمی گردد ، و زمانه از بددلان بیزار است . بزرگمهر بختگان

اگر شاه به تو مهربان باشد دلیر و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شیر از آن می هراسد . بزرگمهر بختگان

اگر کوه با همه سنگینی و عظمت و صلابت که وی راست فرمان شاه را سبک دارد تیره رای خیره سری بیش نیست . بزرگمهر بختگان

به هنگام نبرد هوشیار و نگهدار تن خویش باش . چون دشمن در برابر تو ایستاد بر آشفته مشو و تدبیر نیکو کن . بزرگمهر بختگان

دل کسی که خاطر شاه دادگر از او مکدر باشد جایگاه دیو است . بزرگمهر بختگان

هر کس را سرنوشتی مقدر است . یکی روز و شب در طلب سربلندی و سروری به جان می کوشد و بهر ه اش جز خستگی و فرسودگی و نامرادی چیزی نیست . به تعبیر دیگر در کنار چشمه روشن و گوارا تشنه می ماند. از سوی دیگر بی هنری بختیار ، بی آنکه تن به کار و کوشش بسپارد ، روزگار بر او می خندد و از همه گونه آسایش و آرامش برخوردار می گردد . پروردگار چنین خواسته و تدبیر بر تقدیر کارگر نمی افتد . بزرگمهر بختگان

دانش برترین داده های یزدان پاک است . خردمند همیشه سرور است ، بزرگمهر بختگان

هر که تن درست و نیرو دارد هرگز سخن نادرست نمی گوید . دروغگویان همه بیمار و ناتوان و زبون اند . بزرگمهر بختگان

آنکه طالب آسایش جان و تن است باید شکیبا و بردبار باشد ، در دوستی و داد و ستد با مردم کژی و کاستی و فریبکاری نکند . چون گناهی از کسی بیند و بر او دست یابد ببخشد ، و کینه خواه و تیز خشم و دشمن سوز و نا بردبار نباشد . بزرگمهر بختگان

آنکس بر خویشتن نگهبان دارد که برای رسیدن به هوس و آرزوهای کوچک قدر نیکخویی و جوانمردی را نشکند ، و اگر فزونی و کامیابی بد روزگار را دید تن به پستی و زبونی نسپارد . بزرگمهر بختگان

بخشنده نیکخوی آن کس است که به بخشش جانش را آراسته گرداند . دور از جوانمردی است که بخشنده بر آن کسی که چیزی به او داده یا خیری رسانده منت نهد . بزرگمهر بختگان

ده چیز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهیده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدی که زر بر سپاه خویش نپراگند ، مرد سپاهی که از پیکار بهراسد ، دانشمندی که چون چیزی در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکی که خود بیمار و دردمند شود . تنک مایه ای که به دروغ به سرمایه و دارایی خویش نازد ، سفله ای که بر هر کس که چیزی دارد رشک برد ، خردمندی که زود خشم بود ، و به چیز کسان طمع ورزد ، کسی که رهنمایی از نادان امید دارد ، و آنکه کارگاه و یا بنیادی سترگ را به کاهلی سپارد ، و بی خردی که خردجوی نباشد . بزرگمهر بختگان

آدمی باید از گناه بپرهیزد ، هر چه را به خویش نمی پسندد به دوست و دشمن خود روا ندارد . بزرگمهر بختگان

خرد بر سر جان چون افسری تابنده است و مدارا و مهربانی به قدر همسنگ خرد است . بزرگمهر بختگان

آنکه به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است ، بیش از همه در خور ستایش است . بزرگمهر بختگان

روشندل و نکته دان کسی است که سخنان کوتاه و پر معنی بگوید . بزرگمهر بختگان

دل اهل دانش وقتی شاد می گردد که بردبار بوده و مردم بی شرم را به خویش نزدیک نکند . بزرگمهر بختگان

زورمندترین و پر گزنده ترین اهرمن آز است ، که دیوی است ستمکار و دیر ساز . بزرگمهر بختگان

خردمند هرگز غم آنچه را از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خردور از نادیدنیها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد . بزرگمهر بختگان

همرزمان هوشیار اختیار کن ، و اگر خصم بر تو تیز گردیداز او برمتاب . اما چون یقین کردی که در برابر او تاب پایداری نداری به جنگ مکوش و با خصم پر توان میاشوب . بزرگمهر بختگان

در خوردن اندازه نگهدار که پر خوردن مایه زورمندی نیست . بزرگمهر بختگان

چون دانستی که خدا از خاکت آفریده کردنکشی و خود رایی مکن . بزرگمهر بختگان

اگر بخردی هرگز گرد بدی مگرد ، که نیکوترین کسان آن بود که بیرون و دترونش پاکیزه و نیک باشد . بزرگمهر بختگان

دل آدمی بنده آرزوست ، سرشتها یکسان نیست ، هر کس خویی دارد ، و جویا و خواهان چیزی است . بزرگمهر بختگان

خرد در نظر گاه مردمان آزاده و نیکخو جهان پر از شادی و شکوه می نماید . بهره خردمندان و امید واران همیشه شادکامی است . بزرگمهر بختگان

دبیر اگر رایمند و هوشمند باشد ، خط نیکو بنویسد ، کم گو ، پارسا، شکیبا ، با دانش ، راستگوی، وفادار ، و تازه روی باشد شرف همصحبتی فرمانروا را می یابد . بزرگمهر بختگان

هر که را زر و سیم و خواسته است باید در خرج کردن اندازه نگهدارد ، نه چندان گشاده دست باشد که مدتی کوتاه بی چیز و بینوا گردد ، و نه چندان در نگهداری آن بکوشد و برخود سخت بگیرد که به مال اندوختن و خست طبع منسوب و معروف شود . بزرگمهر بختگان

هرگز سخنی که خرد نپسندد بر زبان میاور . بزرگمهر بختگان

دانا هرگز برده و زبون خواسته نمی شود ، و در راه اندوختن مال ، خویش را در تنگی و رنج نمی افگند .اما خصم خرد و روان روشن ، کردار بد است . بزرگمهر بختگان

شتاب زدگی از سبکساری باشد ، و هر که شتابزده باشد و آهستگی ندارد همواره پشیمان و غمناک باشد ، و مردم سبکسار در چشم مردمان حقیر باشد . بزرگمهر بختگان

فرو ریزی سلسله های بزرگ از آن جهت است که بر کارهای بزرگ کاردان خُرد و نادان گماشتند ، و دیگر آن که دانش را و اهل دانش را دشمن داشتندی . بزرگمهر بختگان

خردوران همیشه به راه آزادگان و راستان می روند . بزرگمهر بختگان

خود رایی و خودبینی ، همه کام و مراد خود طلبیدن و دیگران را نامراد و خوار و زبون خواستن ، راه اهرمن ، و دل به بهی و نیکی سپردن راه یزدان است . بزرگمهر بختگان

آنکه پیروی خرد است دل به هوس نمی سپارد . بزرگمهر بختگان

هر که را جان نگهبان تن باشد و خرد به او فرمانروایی کند زندگیش سراسر آسایش و روشنی است. بزرگمهر بختگان

توانگر راستین کسی است که آز در دلش راه نیافته است . بزرگمهر بختگان

شاه به دانایی و خاطر نگهداشتن مردمان نامبردار است نه به خودستایی و کبر و خودبینی و بیدادگری . بزرگمهر بختگان

پرحرف را که دشمن راستی و خصم روان پاک است هرگز نپذیر . بزرگمهر بختگان

بیزاری بجوی از کسی که دریغش می آید که کسی از نیکی و یاری کس دیگر بهره یابد ، نه دانشور است و نه می خواهد که از دانش دیگران سود جوید . بزرگمهر بختگان

دانای روشندل کسی است که به فرمان دیو از راه یزدان پاک جهان آفرین برنگردد. بزرگمهر بختگان

آنکه خشم بر او چیره نشود و بر گنهکار سخت نگیرد از گزند در امان است . بزرگمهر بختگان

دیو خشم چنان پر جوش و خروش است که هوش و خرد را زبون خویش می کند . دیوی پر آژنگ چهر که به هیچ مهربانی آرام نگیرد . بزرگمهر بختگان

هر کس از بند آز برهد ، و پیوسته بی نیاز بماند براستی نیکبخت است . بزرگمهر بختگان

ناسپاس رای و شرم ندارد . بزرگمهر بختگان

خرد در پیکار با دیوان برنده ترین سلاح ها ااست در برابر شمشیر تیز دیو ، خرد جوش است و جان بدان روشن . بزرگمهر بختگان

درگاه فرمانروا بسان دریاست ، جوینده ای از دریا ریگ به کف می آورد و دیگری دُر شاهوار . بزرگمهر بختگان

کسی که بنده گنج و درم نباشد هرگز پراگنده خاطر و دژم نمی گردد . بزرگمهر بختگان

هیچکس پر آوازه و به نیکی سمر نمی گردد مگر آنکه از بدیها بپرهیزد . بزرگمهر بختگان

برای رسیدن به هدف و مقصود بهترین راه آن است که از راه راست رو نگر داند و از گناه بپرهیزد ، بی گمان آرام ، و کام و نام نصیبش می شود . بزرگمهر بختگان

کسی که به آنچه دارد رضا و خرسند است هرگز رنج و تیمار و بدی در دلش راه نمی یابد . بزرگمهر بختگان

ارزش هر کس به قدر خرد اوست . بزرگمهر بختگان

مردم خوش منش خویشتن دار همیشه در نظر همگان گرامی اند . بزرگمهر بختگان

خردمندی که بخشنده و دانشور و دادگر و نژاده باشد هرگز بد خو نمی شود . بزرگمهر بختگان

گیتی همه فسانه و باد است ، و آنچه بر آدمی می گذرد سراسر خواب و خیال را ماند ، آنچنانکه آدم وقتی از خواب بیدار می شود از آنچه به خواب دیده اثر نمی یابد ، تلخیهای و شیرینی های زندگی نیز پایدار نمی ماند . بزرگمهر بختگان

سخنهای بلند و نیکو را فراموش مکن که سخن بر تخت شاهی تاج است . بزرگمهر بختگان

خرسندترین آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد . بزرگمهر بختگان

امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد . بزرگمهر بختگان

آن کس که به آموختن کوشاتر و گوشش به دانش نیوشاتر است ، امیدوارترین کسان است . بزرگمهر بختگان

کسی لیاقت سرفرازی و سروری را دارد که فروتن ، بخشنده باشد ، بکوشد ، بجوید ، با همراهان همدل در طلب دانش و تجربه سفر کند ، و همیشه با همه کس به مدارا و آهستگی رفتار نماید . بزرگمهر بختگان

کسی که دلش از بیم نداری و بینوایی نلرزد وجودش همیشه لبریز شادی است . بزرگمهر بختگان

بد خو چنان به رنج اندر است که از زندگانی و تندرستی و خواسته لذت نمی برد . بزرگمهر بختگان

سنگین ترین چیزها برای آدم بار گناه است . بزرگمهر بختگان

بهترین خو سازش و آشتی خواهی است . بزرگمهر بختگان

هر که نیک نهاد و پاک منش و کوشا باشد ، به آنچه سزاوار است می رسد . بزرگمهر بختگان

بیهوده گویان پند آموزند ، زیرا هشیاران عیب ایشان را به دیده می نگرند و از بیهوده گویی می پرهیزند . بزرگمهر بختگان

 


نویسنده : آرش آریامنش | 


روز جهانی کوروش بزرگ


 

در یک غروب کهنه و بی رونق و تار،

در حسرت یک پنجره تا روشنایی،

در جستجوی روزنی سوی رهایی،

در آرزوی فرصت دیدار «انسان»،

زین می‌کنم من توسن اندیشه‌ام را هر سو شتابان

در زیر چتر آسمان هر جا که پویم

جز درد و اندوه و ستم چیزی به جا نیست

در چار سوی این رباط کهنه گویی

مردی و رادی و وفا فرمانروا نیست،

دژخیم ایام با داس خون آلوده ی درنده خویی

در کار بیداد و جنون ترکتازیست

پندار آدم،

پندار ظلم و پیشه اش ویرانه سازیست،

تن خسته از اندیشه‌های زندگی‌سوز

در آرزوی دیدن روزی دل‌افروز

در حسرت دیدار انسان

آنسان که باید، آنسان که شاید،

یکبار دیگر کافور غم از جسم و جانم می‌تکانم

دل را ز دست ناامیدی می‌رهانم

پژواک فریادم هوا را می‌شکافد:

«آخر کجایی روشنایی»

ناگه به یکبار،

از لابه لای ابرهای سرد و غمبار،

گل می‌کند خورشید زر تار

با رنگ‌های روشن و شاد

در چهره‌ی پاک ابر مردی اَمُرداد

مردی که از ژرفای تاریکی درخشید

جوشید و کوشید

مردی که بنیان ستم زیر و زبر کرد؛

چون جویباری نرم و آرام،

بانگ نوای مهر خیزش در گوش‌هایم می‌نشیند:

«کورش منم شاه جهان شاه پیمبر

کورش منم کشور رهان دادگستر

آزاده‌ای پویای راه روشنایی

دلبسته‌ی آیین مهر و پارسایی

در گرم گرم ظلم و تاراج،

در روزگار برده‌داری،

آنگه که دد خویان خونریز، با سرفرازی

فرزند آدم را به آتش می‌کشیدند،

مست جنون و شهوت و خون

گوش و زبانش می‌بریدند،

هر جا که رفتم، هر جا که بودم،

از چهر گیتی ننگ دژ خویی زدودم

من مهر را در سینه‌ی هستی نشاندم

مهر گیای من در این دنیای تاریک،

از ژرفنای دشمنی‌ها سر براورد

از آن هزاران بوته ی زرینه رویید

هر بوته گل کرد

در روزگارانی که هر کشور گشایی،

شهر و دیار مردمان ویرانه می‌کرد،

روزی که بوتیمار اندوه

در هر سرایی خانه می‌کرد،

هر جا رسیدم،

ویرانه ها را سر به سر آباد کردم

در سایه ی تدبیر و رایم

گسترده شد گیتی همه در زیر پایم

آشور و ماد و بابل و لیدی سرایم

من رامش و مهر و خرد بنیاد کردم

در باور من،

انسان نماد راستینی از خدا بود

بر هستی و بر جان خود فرمانروا بود

آزادگی گنجینه ای بس پربها بود

پس بندهای برده داری را بریدم

وان بندگان از بند غم آزاد کردم

آنگه به آرام،

هر کس به فرمان خدای خویش خرسند

هر کس به آیین و مرام خویش پابند

من مردمان سوته دل را شاد کردم

آوای کورش،

آن دلنشین چاووش جانبخش رهایی،

پیک سرور و رو شنایی،

بر بالهای باد شبگرد تا بی کران‌ها می‌شتابد

شب سایه های مبهمی پاشیده بر دشت

بر جلگه ی پارس

روی کهن آرامگاهی ساکت و سرد

سر می‌نهم بر سنگ‌های سرد و خاموش

از بغض سنگینی دل و جانم لبالب

زان سوی تاریکی به ناگاه

با بال های نور باران، تندیس کورش رخ می‌نماید

اشکم به روی گونه ها می‌‌غلتد آرام

فریاد خاموشی درونم می‌خروشد:

کای برترین آزاده ای ماناترین مرد

اینک تو بنگر، بر روزگار تیره و غمبار انسان

شاید ندانی سفره ی چرکین دنیا

امروز هم پاتا به سر رنگین ننگ است

شاید ندانی سینه ی گسترده ی خاک،

امروز هم بازیچه ی آشوب و جنگ است

حالا نژاد و رنگ حرفی تازه دارد

حالا سر بازار آدم می‌فروشند  

آزادی و آزادگی افسانه گشته     

ای برترین آزاده ای ماناترین مرد

ناگه غریو همسرایان شبانه

پژواک فریاد مرا در می‌رباید

گویی زمین و آسمان سر داده با درد

بر بال‌های باد شبگرد، این ناله ی سرد:

آخر کجایی روشنایی

آخر کجایی روشنایی


نویسنده : آرش آریامنش | 


سواستفاده يك عرب از نام خليج فارس


 مدتی است سایتی تبلیغ می شود که از شما سوال میکند که به خلیج فارس رای میدهید یا خلیج ع ر....

متاسفانه اغلب ایرانیان به صورت احساسی بازیچه میشوند و در رای گیری شرکت میکنند. لطفا در جریان باشید که اینگونه سایتها اصولا هیچ اعتباری ندارند و صرفا از احساسات میهنی شما سوء استفاده میکنند و صاحب سایت هر موقع اراده کند نتایج را دستکاری می کند تا شما بیشتر به رای گیری تشویق شوید و در نهایت هم اگر بخواهد نتیجه مورد نظر خودش برنده میشود و ممکن است خبرسازی هم بکند.

در این میان شما با چندین میلیون بازدید از صفحه وب و یا با کلیک هایتان بر روی تبلیغات و لینکهای آن سایت پول به جیب کسی وارد میکنید که از احساسات شما استفاده ابزاری کرده است.

رضا هاشمي* می افزاید تکرار زیاد دعوت به رای دهی در این سایت از طرف دوستان مختلف در شبکه های اجتماعی باعث شد تا سایت مذکور را مهندسی معکوس کنم و اطلاعات جالبی در آوردم که در عکس ضمیمه آورده شده است.

سایت متعلق به یک عرب سوری مقیم مالزی است که احتمالا به خاطر جریانات سوریه از ایران هم دل خوشی ندارد.

قابل ذکر است که اطلاعات ثبت دامنه و مالک این سایت با استفاده از خدمات محرمانگی دامنه به صورت مخفی در آمده است که با استفاده از برخی تکنیکها جزییات آن کشف شد.


نویسنده : آرش آریامنش | 


سخنان ماندگار مهاتما گاندی


 

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی. مهاتما گاندی

تمامی گناهان ، نهانی صورت می گیرد. آن لحظه ای که درک کنیم خداوند حق بر افکار ما گواه است ، شاید رها و آزاد شویم. مهاتما گاندی

هیچ چیز نمی تواند مانع آن شود که به همسایگان خویش در ماورای مرزهای خود نیز خدمت کنیم . ماهاتما گاندی

خود را قربانی کنیم بهتر است تا دیگران را. گاندی

این مرزها را هرگزخداوند به وجود نیاورده است . ماهاتما گاندی

من به کسانی که از مذهب خود با دیگران سخن می گویند و تبلیغ می کنند مخصوصاً وقتی که منظورشان این است که آنها را به دین خود در آورند هیچ اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است و در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود . ماهاتما گاندی

این کتاب به توصیه سازمان تربیتی و علمی فرهنگی ملل متحد (یونسکو) و برای تجلیل از گاندی گرد آوری شده است. متن اصلی آن در سال 1958 به زبان انگلیسی انتشار یافت. این کتاب منتخبی است از کتابها، مقالات، مصاحبه ها و نطقهای گاندی . ماهاتما گاندی

من از محدودیتها و نارساییهای خود آگاهم و این آگاهی تنها مایه قدرتم می باشد. آنچه در زندگی خود انجام داده ام بیش از هر چیز دیگر در نتیجه اطلاع و قبول محدودیتها و نارساییها بوده است . ماهاتما گاندی

تنها از طریق عشق است که می توانیم به حقیقت برسیم، زیرا خداوند، نه تنها حقیقت است، بلکه عشق نیز هست. در نتیجه، بدون عشق به حقیقت، هیچ تجربه ای از حقیقت وجود نخواهد داشت، به بیانی دیگر ” اگر می خواهیم روزی شاهد نفوذ حقیقت در تمامی جهان باشیم، باید به جایی برسیم که کم اهمیت ترین موجود جهان خلقت را به اندازه خود دوست بداریم و برای رسیدن به چنین جایی، نباید از هیچ یک از ابعاد زندگی بگذریم”. ماهاتما گاندی

انسان نمی تواند در حوزه ای از زندگی خود با درستی و صداقت عمل کند در حالی که در سایر حوزه های زندگیش آلوده نادرستی هاست . زندگی ، واحدی تجزیه ناپذیر است . ماهاتما گاندی

لحظاتی در زندگی پیش می آید که باید به اقدام پرداخت و جلو رفت، حتی اگر نتوان بهترین دوستان را با خود برد. همیشه به هنگامی که چند وظیفه با هم تصادم پیدا می کنند باید ” صدای ضعیف و آرام” درونی داور نهایی باشد . ماهاتما گاندی

در مورد خدا این اشکال هست که نمی توان او را توصیف و بیان کرد. اما توصیف حقیقت در قلب هر بشری نهفته است. حقیقت همان چیزی است که شما در این لحظه، حق می شمارید و همان خداست. اگر کسی همین حقیقت نسبی را بپرستد و پیروی کند می تواند مطمئن باشد که به مرور زمان به حقیقت مطلق یعنی خدا هم نایل خواهد شد . ماهاتما گاندی

هدف ، همـواره از ما دور می شـود ، هر چه به پیشــرفتهای بزرگـتری نائل آییــم، بیش تر به بی ارزشی خود پی می بریم. شادمانی در تلاش نهفته اسـت نه در دستیابی به هدف. تلاشٍ تمام و کمال، عین پیروزی است . ماهاتما گاندی

برای کسی که اندیشه عدم خشونت را در خود پرورده است تمام عالم یک خانواده است. نه ترسی به دل دارد و نه کسی از او می ترسد . ماهاتما گاندی

نباید دانه ای برنج یا تکه ای کاغذ را به هدر دهید وقتتان را نیز. وقت ما به خود ما تعلق ندارد بلکه متعلق به ملت است و ما امانتدارانی هستیم که باید به بهترین نحو از آن بهره بگیریم . ماهاتما گاندی

جنگنده عاشق مرگ است. نه مرگ در بستر بیماری بلکه مرگی که در میدان نبرد سر می رسد… مرگ در هر زمانی خجسته و مبارک است ولی برای جنگنده ای که برای آرمان خود -حقیقت- می میرد خجستگی آن دو چندان است . ماهاتما گاندی

چیزی در درونم مرا وا می دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم. من نیک دانسته ام که چه باید بکنم. آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید:(باید در مقابل تمام دنیا بایستی حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم تمام دنیا بدوزی حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید: “دوستان همسر و همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده”). ماهاتما گاندی

دانش الهی از راه کتابها کسب نمی شود. بلکه باید آن را در وجود خود درک کرد . ماهاتما گاندی

کتابها در بهترین صورت خود می توانند فقط وسیله کمک باشند و اغلب هم موجب مزاحمت می شوند . ماهاتما گاندی

عدم خشونت فقط وقتی خواهد بود که ما کسانی را دوست بداریم که از ما نفرت دارند. می دانیم که عمل کردن به این قانون بزرگ محبت چقدر دشوار است. اما آیا انجام تمام کارهای بزرگ دشوار نیست؟ . ماهاتما گاندی

محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد . ماهاتما گاندی

وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم وبه قضاوت درباره دیگران بنشینیم.ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم و تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنیم . ماهاتما گاندی

من از گناه بدم می آید نه از گناهکار . ماهاتما گاندی


نویسنده : آرش آریامنش |